مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

187

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بازگشته ، حرير بياورد و بكنيزك گفت : همهء اينها را زنار بساز و زنار ساختن به من نيز ياد ده . كه در تمامت عمر ازين نكوتر صنعتى نديدم و ازين سودمندتر كارى در عالم نخواهد بود . به خدا سوگند كه اين از تجارت ، هزار مرتبه بهتر است . كنيزك از سخن او بخنديد و به او گفت : اى خواجه ، نزد شيخ عطار شو و سى درم ازو وام گير و بگو فردا اين مبلغ را رد خواهم كرد . در حال ، نور الدين ، برخاسته ، نزد عطار شد و گفت : سى درم مرا ده كه فردا بازآورم . شيخ ، سى درم بوى بشمرد . نور الدين گرفته ، ببازار درآمد . گوشت و شربت و ريحان خريده ، بسوى خانه بازآمد . و نام كنيزك ، مريم زناريه بود . در حال ، مريم برخاسته ، خوردنى لذيذ مهيا كرد و سفره بگسترد و به خوردن و نوشيدن بنشست دخترك از حسن و جمال نور الدين در عجب شد و اين دو بيت برخواند : اى زلف تو هرخمى كمندى * چشمت بكرشمه چشم‌بندى مخرام بدين صفت مبادا * كز چشم بدت رسد گزندى و پيوسته مريم زناريه با نور الدين بمنادمت مشغول بودند تا خواب بنور الدين غلبه كرده ، بخفت . در حال ، مريم زناريه برخاسته ، بزنار بافتن مشغول شد . چون زنار تمام كرد ، او را صيقل زده ، فروپيچيد و در بقچه‌اش بگذاشت و بخفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مريم زناريه بخفت . پس از آن برخاسته ، زنار بنور الدين داد و گفت : ببازارش برده ، ببيست دينار به فروش . نور الدين زنار گرفته ، ببازار برد و ببيست دينارش فروخت و بسوى عطار رفته ، وام او رد كرد و شكر احسان او بجا آورد . عطار پرسيد : اى فرزند ، كنيزك را فروختى يا نه ؟ نور الدين